روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذراندن زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقی مانده است و این در حالی بود که شدیدا احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند ، به طور اتفاقی در خانه ای را زد ، دختر جوان و زیبایی در را باز کرد پسرک با دیدن چهره ی زیبای او دستپاچه شد و بجای غذا فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دخترک ...
صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 8 صفحه بعد
ϰ-†нêmê§ |